و هیچی کم نداری؛ برای همه چیز من بودن


 


 

 


 

 


 

 


 

 


 

 

 

 


 

 

 

 

 


 

 


 

 


 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 31 فروردين 1395 توسط مامان شایان بلا


 

 


 


 


 


 


 




 

 


 


 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 19 اسفند 1394 توسط مامان شایان بلا

                  اولین ماه 94 تموم شد امسال نوروز ما یعنی خونواده سه نفرمون در شهر خودمون موندیم
و جایی نرفتیم فقط از دیدن دوستان و اشنایان فیض بردیم هر چند روزای اخر نوروز شایان جون تب کرد و سرماخورده شد. اما خوب بخیر گذشت.  امیدوارم هیچ کوچولویی مریض نشه چون واقعا سخته.


                                 اینم چند تا عکس از فروردین امسال



 

 


 

دوستت دارم شایان جون


 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه 5 ارديبهشت 1394 توسط مامان شایان بلا


 

پسر عزیزم امروز اخرین روز اسفند 93 است و امشب وارد سال جدید میشیم
امیدوارم سال جدید برات پر از خوشی و سلامتی باشه.
 یک سال گذشت خیلیا رو از دست دادیم  و خیلیها به جمعمون پیوستند
اما با همه سختیها و خوشیهاش تموم شد اما خوشحالم که تو رو کنارمون داشتیم و روزهای خوبی رو واسمون خلق کردی هر چند که بعضی وقتها هم با غر زدنات و شیطونیات کلافمون میکردی اما با این وجود عاشقانه
دوستت داریم.

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه 29 اسفند 1393 توسط مامان شایان بلا



سلام بر پسرخوبم،شایان عریزم
نازنینم تولد 3سالگیت مبارک
امسال در تاریخ16/08/93واست یک تولد کوچولو ترتیب دادیم
خیلی خوشحال بودی و خوشحالتر اون زمانی که شمع فوت میکردی
و بادکنک میترکوندی بعد مهمونی با خودم گفتم چه خوب شد که تونستیم
تو رو امشب خوشحال کنیم.
 


 


 



 


 


 


 



 




 


 


 


 

شایان جان امیدوارم سالیان سال در کنار ما سالم
وسلامت در اوج موفقیت در پناه خدا باشی.
 

دوستت داریم
 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 آبان 1393 توسط مامان شایان بلا



پسر عزیزم ،شایانم
تولد 3 سالگیت پیشاپیش مبارک.


 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 15 آبان 1393 توسط مامان شایان بلا


سلام صبحت بخیر شایانم
تو خوابی ،بابا رفته تهران،مامان هم امروز سرکار نمیره
14 مهر 1393
شایان تا این لحظه ، 2 سال و 10 ماه و 27 روز سن دارد
 


 

پسر خوبم نمیدونی چه حس قشنگیه داشتنت،بوسیدنت،بوئیدنت
و در آغوش چسباندنت
بعضی روزا سرکارم اونقدر دلم واست تنگ میشه و غصه تو رو
میخورم مخصوصا وقتی با التماس بهم میگی نرو
بهت میگم برو خونه مامان بزرگ سریع بهم میگی خودتم میای؟


 

عزیز دلم  هروقت بهت نگاه میکنم دویدنت و شیطونیات

رو میبینم خداروشکر میکنم که سالمی و پیش ما
و برای ما هستی. نگاه کردن به چشمای زیبات لذتی داره که فقط
من  بابایی درکش میکنیم و شاید زمانیکه خودت پدر بشی بفهمی من چی
گفتم.
 

مثل نفسی برایم...

مثل هوا...مثل آب

پس بدان... اگرنبودی...نبودم

اگرنباشی...نیستم

بی تومن هیچم

فرشته ی نازنینم...
 


 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 14 مهر 1393 توسط مامان شایان بلا


چهارده شهریور تا 20شهریور در سفر بودیم سه روز محمود اباد و بعد هم تهران برای مراسم ازدواج
امین(پسرعموی شایان کوچو لو)
پسرم واسه خودش اقایی  شده اونقدر لذت داره همش سوال میکنه این چیه؟ بابا کجایه؟
ومبحث اصلی حرف زدنشم در مورد نام ماشینها شماره پلاک اونها و رنگشونه
سوکسی واتارا (سوزوکی ویتارا)
زانتاها(زانتیا)
پراد مرقز(پراید قرمز)
عزیزم اونقدر دوست دارم اون کلماتی رو که نمیتونه درست ادا کنه تکرار کنه خیلی با حاله

اینم چند تا از عکسهای پسرم





 

 

 



















 

شایان و پسرعمویش امیر مهدی











شایان گریان بخاطر پاپیون لباسش که اصرار
به در اوردن اون داره












 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 27 شهريور 1393 توسط مامان شایان بلا

سلام گل پسر نازم 
اینم چند تا عکس از روزمره گیها


 

 


 

 


 

 


 


 


 


 

پسر زیبایم عکسات زیاد بودند اما نمیدونم چرا روی 
کامپیوتر باز نمیشن بذارم بعد از رفع 
مشکل بقیه اونارو میذارم
 

 

دوستت دارم

خدا نگهدارت باشه
 


نوشته شده در تاريخ جمعه 27 تير 1393 توسط مامان شایان بلا

سلام گلم یادم رفته بود تقویم سال جدیدتو واست بذارم امیدوارم همیشه شاد و سرزنده باشی نون خامه ای
مامان.

 


 

دوستت دارم بهترینم


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 خرداد 1393 توسط مامان شایان بلا
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 12 صفحه بعد
Design By: GoGoli-Temp.Blogfa.com